به گزارش حیات، میهمان ویژه نامه چهلمین سال انقلاب ما یکی از اعضای محترم همین خانواده های انقلابی است. سرکار خانم فرشته ادهمی خواهر گرامی شهید سهراب ادهمی، از نزدیک ناظر بسیاری از رویدادهای حماسی آن دوران بوده است. او نیز همراه برادرانش در حرکت های خیابانی آن روز حاضر می شده است و به همین دلیل روایت شنیدنی از حوادث آن روز دارد.
شهادت جوان برومند این خانواده نیز دقیقاً ساعاتی مانده به روز پیروزی انقلاب اسلامی رخ می دهد. سهراب ادهمی در حالی که دوران تحصیل متوسطه را به پایان می برد در واپسین روز حیات رژیم ستمشاهی در عملیات بچه های انقلابی برای آزادی کلانتری نارمک تهران حاضر می شود و در این کشاکش، هنگام پرتاب بمب دست ساز به سمت مأموران حکومتی، هدف گلوله آنها واقع شده و به شهادت می رسد.
خانم ادهمی خانواده شما در شرق تهران به داشتن سابقه مبارزاتی قبل از انقلاب شهرت دارد و تا آنجا که من کسب اطلاع کردم شما جزو کسانی بوده اید که خانوادگی در تظاهرات حاضر می شدید یا مردم را به ایستادن مقابل عوامل رژیم تشویق می کردید. می خواهم گفت و گو را از همین جا شروع کنیم. چه چیزی در آن روزها شما را به سمت یک راه انداختن یک حرکت خیابانی علیه رژیم ترغیب می کرد؟
اکثر مردم در منطقه شرق تهران بعد از سرکوب خونین ۱۷ شهریور نسبت به رژیم نفرت پیدا کردند. درست است ما به شکل خانوادگی یعنی من و برادرانم به همراه بزرگترها در تظاهرات و برنامه های ضد رژیم شرکت می کردیم. یادم هست که آن روز اغلب ما در سن میان نوجوانی و جوانی بودیم. من ۱۶ ساله بودم و با برادرانم اختلاف سنی من ۳ تا ۵ سال بود.
درباره دلیل فراگیری روحیه مبارزه نیز باید بگویم یک روندی در آن زمان شروع شده بود که مردم ایران راه رسیدن به آزادی و برابری را در مبارزه و مقاومت علیه رژیم استبداد می دیدند. از نظر مردم، انقلاب راهی بود که جامعه ایران اختیار و آزادی خود رابه دست می آورد. در منزل ما همیشه بحث اوضاع سیاسی کشور و نیز عملکرد رژیم داغ بود و گرایش اعضای خانواده به سمت مبارزه خیابانی بود. این سخن سهراب عزیز یادم نمی رود که دائم توصیه می کرد که برای نجات و رهایی کشور و آینده نسل جوانان باید از سرمایه وجودمان مایه بگذاریم.
در نگاه ما، در واقع انقلاب روزنه ای به دنیای جدید باز می کرد و همه ما به امید نجات از دوران تاریک آن موقع وارد میدان مبارزه شدیم.
هر چه به روزهای پیروزی انقلاب نزدیکتر می شدیم این احساس در میان مردم بیشتر قوت می گرفت که برای نجات از وضعیت سیاسی خفقان و یا برداشتن فاصله های طبقاتی نباید در خانه بنشینند و دست روی دست بگذارند.
به این ترتیب بود که موج انقلاب سراسر ایران را فرا گرفت و به قول معروف به درون منازل در اقصی نقاط کشور رسید.
شما که علیرغم سن نوجوانی در تظاهرات شرکت می کردید، شنیدم بسیار با برادر شهیدتان مأنوس بودید، از روزهایی که سهراب عزیز لباس مبارزه پوشید بگویید.
درست است، سهراب مثل بسیاری از بچه های آن روز، شور و اشتیاق زیادی به حضور در این صحنه های سیاسی نشان می داد. فضای آن روز به شدت بر روحیه جوانان تأثیر می گذاشت. الان که دارم اوضاع آن روز را مرور می کنم، یادم می آید که در سال 57 حقیقتاً نسل جوان ما به چیزی جز به نتیجه رسیدن جنبش و سقوط رژیم فکر نمی کردند. سهراب هم از این جمع جدا نبود. از سال های خیلی قبل، کنجکاو جریان های انقلابی بود و همیشه در ذهن خود درگیر این مسأله بود که چرا کشور ایران با این همه اعتبار فرهنگی و تاریخی وضعیت سیاسی اش این است که یک عده حقوق و منابع آنها را به یغما می برند.
غیر از روحیه پرشور سیاسی، چه خصلت هایی از سهراب عزیز شما را تحت تأثیر قرار می داد؟
به عنوان یک خواهر در وهله اول من از مهر و محبت او بسیار حظ می بردم. روحیه خیلی نرم و آرامی داشت. در فعالیت اجتماعی اش نیز بسیار اهل مطالعه، شعر و موسیقی بود. یکی از خصوصیاتش که من غبطه می خوردم کنجکاوی عجیبش در مسائل جامعه بود. سعی می کرد هر موضوعی را با علاقه خاص مثل اهل تحقیق تا آنجا دنبال می کرد که نتیجه آن معما برایش روشن شود.
پدر و مادر نسبت به فعالیت های سیاسی سهراب عزیز یا خود شما چه موضعی داشتند؟
مادرم به طور جدی حامی فعالیت های ما بود. خصوصاً به برادرانم در این مسیر اعتماد ویژه داشت اما پدر چندان راضی به دخالت ما در امور سیاسی نبود و دائم تأکید می کرد که اوضاع سخت تر می شود و شما فرزندان باید با احتیاط حرکت کنید.
خانم ادهمی، جوانان شهید ما در ایام انقلاب هر کدام آرزوها و آرمانهای زیادی داشتند، از امیدها و آرزوهای سهراب عزیز برای مخاطبان ما بگویید؟
اتفاقاً به تازگی در یک دیدار با شهردار منطقه ۱۳ بحث آرزوهای سهراب به میان آمد. به این صورت که او هم مثل همه جوانان در پی آن بود که مردم محل و منطقه از آرامش و آسایش برخوردار باشند. به این خاطر پیگیر نیازها و مشکلات هم محله ای ها بودند.
روبروی خانه ما یک کارخانه قدیمی متروکه هست. سهراب همیشه می گفت ای کاش به جای کارخانه اینجا یک پارک یا یک کتابخانه برپا شود. این اتفاق بالاخره بعد از سالها ببار نشست. کارخانه را تخریب کردند و تصمیم گرفتند یک بوستان و یک مجتمع تجاری بنا کنند.
اما در مرحله دیگر جوانان عزیز ما در روزهای انقلاب بدون تردید در پی راهی بودند که مردم طعم عدالت و آزادی را بچشند آنها در نهایت نیز جان خویش را بر سر این اهداف بلند گذاشتند
در پایان این گفت و گو دوست دارم نظرتان درباره راه هایی که باید برای پیاده کردن همین آرمان عدالت خواهی شهیدان طی شود را بدانم؟
به نظرم یک راه این است که ذهنیت بخشی از جامعه و برخی مدیران باید تغییر کند. متاسفانه روحیه ثروت اندوزی و تا حدی پول پرستی در فضای جامعه رخنه کرده است و از طرف دیگر اقتصاد ما با بحرانی روبرو شده که زندگی را بر مردم سخت کرده است. اینجا مسئولیت مسئولان سنگین شده است. زنده نگه داشتن آرمان شهدا در گرو همین است که مدیران آرامش و امید جامعه را برقرار سازند و به وظایفی که قانون بر دوش آنها نهاده عمل کنند./حیات طیبه